سال 1398

سال 98 را چگونه گذراندم؟

سال 98 به اتمام رسید. سال 98 برای من سالی پرفراز و نشیب و پر از تجربه، پراسترس و پویا بود. مثل مسافر اتوبوسی که از جاده پیش رو بی خبر است، با هر بالا و پایینی که جاده داشت دلم هری ریخت و دوباره برگشت.

سال 98 برای من سال تجربه های جدید و فشار بود. صبح ها سرکار می رفتم و عصرها تا صبح در درمانگاه مریض پذیرش می کردم. در دو جبهه متفاوت می جنگیدم. عصرها یار مریض ها  در پذیرش بودم و صبح ها با تولیدکنندگان این کشور سر و کله می زدم برای خرید محصول. راضی شان می کردم که این بهترین خریدی است که ممکن است یک نفر برای شما انجام دهد. تجربه متفاوت و در عین حال سختی بود. گاهی انقدر فشارم می افتاد که صورتم سفید می شد و یخ می کردم در دل تابستان. سال 98 ، سال جذابی بود برای من و اهدافی که برای خودم تعیین کرده بودم رسیدم. سربازی ام را 6 ماهه تمام کردم، ازدواج کردم با کسی که دوسش دارم، کتابم برای چاپ رفت و مقاله ام تایید شد برای چاپ.

آنچه از سال 98 توشه ای شد برای سال های آینده…

  • یاد گرفتم زود ناامید نشوم. در هر کاری که آغاز کردم برای خودم آستانه ای تعریف کنم چه از لحاظ زمانی و چه از لحاظ شاخص های عملکردی که تا به آن نرسیدم، ناامید نشوم و دست از تلاش برندارم
  • یاد گرفتم نسبت به رفتار دیگران بی توجه باشم و رفتار خودم را با رفتار دیگران تنظیم نکنم؛ واکنش نشان ندهم. بهتر بگویم؛ به جای عکس العمل نشان دادن به رفتار دیگران و واکنش گرا بودن، مبتنی بر ارزش های خودم با دیگران رفتار کنم
  • یاد گرفتم سکوت نکنم اگر در جمعی بحثی در دست احمق ها افتاد
  • یاد گرفتم مهم تر از کیفیت، تداوم و کمیت است. بدون تداوم در یک مسیر و کمیت قابل قبول رسیدن به کیفیت ناممکن است
  • یاد گرفتم وقتی نسبت به موضوعی انتقاد می کنم، پیشنهاد جایگزین ارائه دهم؛ انتقاد سازنده کنم
  • یاد گرفتم کوچکترین اقدام از هزاران تفکر و برنامه ریزی قبل از عمل ارزشمندتر است
  • یاد گرفتم زود شروع کنم به جای اینکه موضوعی در ذهن آنقدر بالا و پایین بپرد که دغدغه ام شود
  • حس خوب خلق کردن را از خودم دریغ نکنم؛ از درست کردن قهوه عربی گرفته تا کاشتن یک گیاه یا حتی درست کردن سیب زمینی سرخ کرده و پنیر!
  • دیگران مشکلات و دغدغه های خودشان را دارند و یک سر دردشان برایشان مهم تر از مرگ من است. توهم دیده شدن توسط دیگران و ایراد گرفتن آن ها را نداشته باشم و بی دغدغه کارم را ارائه دهم
  • یاد گرفتم مشغول بودن با کار کردن متفاوت است. سرم را با کتاب و کارهایی که به من مربوط نیست و در راستای اهدافم نیست مشغول نکنم و توهم مشغول بودن بزنم
  • یاد گرفتم به جای حل شدن در اطرافیان، اطرافیانم را انتخاب کنم و رشدشان دهم
  • یاد گرفتم معمولا پیشرفت در شرایط عادی حاصل نمی شود. اضطرار و در فشار بودن معمولا ما را به سمت پیشرفت سوق می دهد. چه فشار مالی باشد چه اخلاقی
  • یاد گرفتم شکست آنجا رخ می دهد که آن را بپذیری. مهم نیست دیگران چه می گویند یا چه شده است مهم این است که خودت کی دست از تلاش برداری؛ در کدام نوبت وقتی به زمین خوردی دیگر بلند نشوی و ادامه ندهی. فهمیدم مهم ترین کار در پذیرش شکست ارزیابی درست هزینه هاست. آنجایی باید به شکست تن داد که هزینه های ناشی از ادامه دادن آنقدر زیاد باشد که تصمیم بگیری راه دیگری را از نو شروع کنی
  • فهمیدم عاقل بودن، لذت تجربه برخی کارها را از آدم سلب می کند. یاد گرفتم؛ نیمه دیوانه باشی عمیق تر تجربه می کنی
  • شجاعت، شجاعت، شجاعت. این را از دکتر احمد یحیایی ایله ای(+) آموختم. شجاعت به خرج دادن انسان را به سرزمین های جذاب و دست نخورده ای می برد که هر کسی توانایی رسیدن به آن را ندارد. در سوی دیگر، ترسیدن آدم را به چنان منجلابی می کشاند که حاضر است برای حفظش دروغ بگوید، تهمت ببندد و درجا بزند.
  • یادگرفتم اگر حرفت براساس منطق و اصولی باشد، اصرار و تکرار آن را به کرسی می نشاند. فقط در فیلم ها اتفاق می افتد که یک نفر حرف درستی می زند و بقیه استقبال می کنند و از فردا همه آنطور می شوند. در دنیای واقعی، برای به اثبات رساندن حرف درستت هم نیاز به تکرار داری
  • یاد گرفتم صبور باشم. جایی که می شود سکوت کنم و نشنوم. این توصیه سه سال پیش یکی از همکارانم بود، که امسال هم دوباره از مدیرم شنیدم. صبر کیمیایی است که پختگی می آورد. می شود جواب بعضی حرف ها را سریع داد اما جواب ندادنش اگرچه آدم را می سوزاند اما نزدیک به پختگی می کند

یک دیدگاه برای “سال 1398

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *