حرکت از «فرار از مشکلات» به سمت «مشکلات دوست داشتنی»

پاییز سال 1396 است. درگیر انجام پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم. یک هفته تمام در کتابخانه ملی به سر بردم، روزی 4 وعده غذا خوردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم، اصلاح کردم و رفرنس دادم، با اعداد و ارقام سر و کله زدم تا در نهایت توانستم پایان نامه ام را تحویل دهم و در آخرین لحظات بهمن ماه از آن دفاع کنم. درگیر پایان نامه که بودم دعا دعا می کردم که زودتر تمام شود و بروم سراغ تفریحات و کارهای دیگرم. حالا که به آن روزها نگاه می کنم، خنده ام می گیرد. پایان نامه که تمام شد بعدش سربازی و گرفتاری های مرتبط با آن و به نظرم این سلسله ادامه پیدا می کند تا مرگ. آنجا بود که متوجه شدم مشکلات، تمامی ندارند.

 اصلا تصور زندگی بدون مشکل برای انسان کسل کننده است. حل مشکل است که به انسان احساس خوشبختی می دهد. تصورش را بکن؛ هر روز از خواب بیدار می شوی، صبحانه ات را می خوری، سرکار می روی، آنجا هیچ مشکلی نیست، نه مشکلی از دیگران حل می کنی و نه مشکلی از سازمان (مگر امکان چنین چیزی هم هست؟ ساده ترین کار اداری شامل وارد کردن یک سری اعداد روی کاغذ در کامپیوتر هم به دنبال رفع یک مشکل در سازمان است. باری؛ تصور یک چیز محال که محال نیست!)، به خانه می آیی، تلویزیون می بینی، شامی می خوری و می خوابی و دوباره فردا و پس فردا و الی آخر. زندگی بدون وجود مشکلات کسل بارتر از تصور ماست. ما گاهی در حال فرار از مشکلات هستیم، حال آنکه وجود همین مشکلات است که به زندگی ما معنا بخشیده و حل همین مشکلات به ما احساس خوشبختی می دهد.

ضرب المثل معروف هر که بامش بیش برفش بیشتر هم در اینجا کاربرد دارد. بزرگتر که می شویم مشکلاتمان هم بیشتر می شود. روزی که به دنیا آمدیم مشکلاتمان محدود به تامین غذا و تمیز کردنمان بود که اگر برایمان انجام نمی دادند جیغ و داد می کردیم و اما امروزه مشکلاتمان وسیعتر شده است. غذا، مسکن، امنیت اقتصادی، دغدغه دانستن، سوالاتی که برایمان مطرح است و… .

در زمینه مالی وارن بافت همانقدر مشکل دارد که یک بی خانمان؛ فقط تفاوت در نوع مشکلاتشان است. یکی در پی مسکن و غذا است، دیگری به فکر اینکه کدام سرمایه گذاری موفق تر عمل می کند؟

این ها را گفتم تا فکر زندگی بدون مشکل را از سر بیرون کنید. زندگی که مشکلی در آن نباشد یا مشکل قابل حل دوست داشتنی نداشته باشد عین مردگی است.

حل مشکلات حتی ساده ترین آن ها هم به انسان احساس خوشبختی می دهد. ظهر یک روز گرم در راه رفتن به یک سفر کاری وارد یک شهر می شوید. چند روزی هم هست هوس آبگوشت کرده اید. حالا پیدا کردن یک رستوران سنتی در دلِ یک شهر غریب حس موفقیت به شما نمی دهد؟ حتی همین قدر ساده! ما عاشق حل مشکلات هستیم؛ زیرا که حل مشکلات به ما احساس قدرت و خوشبختی می دهد. حتی گاهی مشکلات دوست، آشنا و فامیل  را می  شنویم و به آن ها راهکار می دهیم و از این هم لذت می بریم. انسان ماشین حل مشکل است و از این کار لذت می برد.

دغدغه اصلی باید این باشد که چه مشکلاتی را حل کنیم یا به عبارت دیگر، انتخاب کنیم چه مشکلاتی داشته باشیم؟

مشکلات همیشه و در تمام جنبه های زندگی ما حضور دارند، این مسئله اجتناب ناپذیر است اما اینکه من چه مشکلاتی داشته باشم و در پی حل چه مشکلی بر بیایم در اختیار من است.

تلاش بیشتر ما منجر به حل مشکلات می شود و رفته رفته با مشکلات بزرگتری روبرو می شویم و این روند ادامه خواهد داشت. روزی به فکر حل مشکل مسکن و اجاره نشینی خود هستیم و حالا که خانه خریده ایم فکر اینکه به محله بهتری برویم یا آپارتمان بزرگتری داشته باشیم. خودِ من، وقتی ماشین نداشتم آرزویم این بود که برای بیرون رفتن و سرکار رفتن فقط ماشینی برای خودم داشته باشم، اما حالا مشکلم عوض کردن ماشین است نه داشتن ماشین.

هنر ما باید این باشد که از مشکلاتی که دوست نداریم به سمت مشکلاتی که دوسشان داریم حرکت کنیم تا از حل آن ها لذت ببریم تا احساس خوشبختی بیشتری کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *